کد خبر: 1421تاریخ انتشار : ۱۱:۰۶:۵۴ - یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۴

به مناسبت روز خبرنگار:

یادی از احمد بورقانی

پرسیدم چایی تازه می‌خورد؟ جوابی نداد. برای خودم چای ریختم، به اتاق که برگشتم متوجه شدم که احمد خیره به کتابی که در دست دارد نگاه می‌کند. دلم هری ریخت، گفتم احمد می‌دانی که من حال و هوای اینجور شوخی‌ها را ندارم. کم … بریز!

یادی از احمد بورقانی

احمد بورقانی فراهانی در دی ماه سال ۱۳۳۸ در محله نظام‌آباد تهران چشم به جهان گشود و در بهمن ۸۶ چشم از جهان فرو بست. بسیاری از روزنامه‌نگاران دوره‌ی اصلاحات، احمد بورقانی را حامی اصلی مطبوعات اصلاح‌طلب در آن دوره می‌دانند. او از معدود شخصیت‌هایی است که در بین تمام گروه‌های سیاسی از محبوبیت وافری برخوردار بوده و هست. فعالیت مطبوعاتی او از همان اوایل انقلاب شروع شد و در سال ۱۳۵۸، مسئولیت انتشار نشریه‌ای دانش‌آموزی با نام حقیقت را بر عهده گرفت.

۱۳۸۰

پس از دوران دانش‌آموزی در کنکور شرکت کرده و در رشته جغرافیا در دانشگاه فردوسی مشهد پذیرفته شد. و در همان دانشگاه به عضویت شاخه‌ی دانشجویی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی درآمد. پس از یک سال تحصیل، دانشگاه‌ها به‌ دلیل انقلاب فرهنگی تعطیل شدند و او به تهران بازگشت و وارد فعالیت خبرنگاری شد. و از تیرماه ۱۳۵۹ در خبرگزاری جمهوری اسلامی شروع به کار کرد تا این‌که در سال ۱۳۶۳ سردبیر ارشد این خبرگزاری شد.

پس از بازگشایی دانشگاه‌ها، مجدداً وارد دانشگاه شد و تحصیلات خود را در دانشگاه شهید بهشتی ادامه داد. وی در سال ۱۳۶۵ با معدل A از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شده و در سال ۱۳۶۶ به سمت سخنگویی ستاد تبلیغات جنگ منصوب گردید. پس از دوران دفاع مقدس، در ۱۳۶۸ برای ادامه فعالیت‌های حرفه‌ای خود به آمریکا رفت و مسئولیت تاسیس دفتر خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران در نیویورک را بر عهده گرفت. پس از استعفای وزیر ارشاد وقت، بورقانی از خبرگزاری خارج شد و سایت انگلیسی زبان «نت ایران» را تأسیس کرد که به مسائل آسیای مرکزی و ایران می‌پرداخت. اما پس از مدتی به ‌دلیل مشکلات مالی تعطیل شد. وی سپس چندی به کار ویراستاری کتاب و فعالیت‌های مطبوعاتی روی آورد. او از فعالان نشر و مطبوعات کشور بود که در اکثر مطبوعات دهه هفتاد، نشر نی و سازمان چاپ گستر حضور داشت و یکی از مهمترین حامیان تولید فرهنگ بود. نشر نی امروز یکی از مهم‌ترین ناشران کتاب است که بورقانی یکی از پایه‌گذاران آن بود.

پس از پیروزی اصلاح‌طلبان در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۷۶، در وزارت کشور و کتابخانه ملی مشغول به کار شد. و نیز در وزارت ارشاد در پست معاونت مطبوعاتی آغاز به کار کرد و تلاش خود برای بهبود قوانین مطبوعاتی را ادامه داد. او مهم‌ترین مقام دولت وقت بود که از مطبوعات حمایت می‌کرد و پس از توقیف روزنامه جامعه و علی‌رغم فشارها، از آزادی مطبوعات دفاع کرد. سرانجام بورقانی پس از فشارهای متعدد بر مطبوعات در همان سال از معاونت مطبوعاتی ارشاد استفعا کرد و شعبان شهیدی جایگزین او شد. پس از استعفا، در انتخابات مجلس ششم، از سوی مطبوعات جنبش اصلاحات، داوطلب نمایندگی مجلس شد و به عنوان نماینده مردم تهران به مجلس راه یافت و عضو هیئت رئیسه مجلس شد.

پس از آغاز دوران ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد، بورقانی صرفاً به فعالیت‌های مطبوعاتی در نشریات مختلف می‌پرداخت. آبان ماه سال ۸۴ در سن ۴۷ سالگی به دلیل سکته قلبی در مرکز قلب تهران تحت عمل جراحی قرار گرفت. اما ماه سرد و تلخ فرا رسید و متاسفانه در ۱۳ بهمن ماه همان سال درگذشت.

حمید هوشنگی از مسئولان و مدیران سابق خبرگزاری ایرنا و از دوستان مرحوم احمد بورقانی، آخرین ساعات زندگی احمد بورقانی را چنین نگاشته است: عصر شنبه ١٣ بهمن ٨۶ وقتی از درب دفتر کارم وارد شد، هرگز باور نمی‌کردم تا ٣ ساعت دیگر چه مصیبتی رخ خواهد افتاد. نمی‌دانستم آخرین ساعت دیدار یارست و دفتر من شاهد یکی از سخت‌ترین لحظات زندگی. احمد کمی گرفته بود. بازهم غافل‌گیرم کرد با پیش‌دستی در سلام و بوسه‌ای بر گونه. دو ساعتی قبل از آن به من زنگ زده بود، قرار بود آن شنبه‌شبِ شوم‌، به مبارک‌بادِ دوستی رویم، که تازه، خانه‌ای خریده بود. گفت حمید، بجای ساعت ۶، ساعت ۴ میایم، کمی گپ بزنیم. استقبال کردم.

سه هفته‌ای می‌شد که از سفر خارج آمده بودم و درآن سه هفته چندین بار با هم دیدار و وگفتگو کرده بودیم و سرکی به چند کتاب‌فروشی و قدمی در خیابان بخارست. در تمامی ٢٨ سالی که دوست بودیم همیشه دلم برای دیدارش پر می‌کشید. وقتی نشست و یک چایی خورد کتابی را که صبح آن‌ روز از بهزاد نبوی گرفته بود، درجلساتی که صبحِ شنبه در خانه چریک پیر داشتند، را باز کرد که بخواند. کتابی بود جلد سفید، نوشته دیپلماتی ایرانی که پس از چند سال خدمت، گویا در پاکستان به غرب پناهنده شده بود و از خاطرات دوران خدمتش در هند و پاکستان نوشته بود.

گفتم، کنار بگذار و بگو چه خبر است؟ گفت هیچ! ظهر دفتر آقای خاتمی بودم، اما گرفتار بود و نتوانستم با ایشان صحبت کنم. کار واجبی نیز داشتم، اما نشد، با علی آقا گپ زدم و نماز جماعتی و بیرون زدم. احمد حوصله نداشت. چایش را که خورد، پرسیدم گرسنه نیستی؟ گفت چرا، اما شب مهمانیم و عزیز مهمان نوازست و حتما تدارک مفصل دیده است، غذا نخورده‌ام که برای شب جا باشد اما اگر چیزی باشد کمی ته بندی می‌کنم. گفتم دیر رسیدی، کشک بادمجان خوبی داشتیم با اخوی خوردیم، کمی از آن مانده، کنار پنجره گذاشته‌ام برای کبوترها. کنار پنجره رفتم، باقیمانده هنوز دست نخورده مانده بود. به شوخی گفتم احمد میخوری؟ ظرف را آوردم. تمیز بود. کمی مزمزه کرد، اما به سرعت خود را جمع و جور کرد و گفت، سهم آدم‌های زمینی را نخورده‌ام به خوردن سهم کبوتران هوا دعوتم میکنی؟!

اندکی کار داشتم، به کارم مشغول شدم و احمد به کتاب خواندن. هر چند دقیقه یک بار سر از کتاب بر می‌داشت تا برایم بخشی از کتاب را بخواند، که بسیار جالب بود و بعد قهقهه‌ای یا زهرخندی. دیپلمات در ماموریت هند بود در آن بخش از خوانش کتاب. احمد خواند آن‌چه که دیپلمات نوشته بود: «در چند روز اخیر، هیاتی از ایران آمده بود به هند و در رأسش یک روحانی. … ایشان را شب به منزل خود بردم و به زنم زنگ زدم که غذا را چرب و رنگین کند که مهمان محترمی داریم. حاج آقا … غذا و مخلفات را که تماما خورد در آخر با لحنی اندرز گونه و شماتت آمیز به من گفت، درست نیست وقتی مردم در ایران در رنجند شما سفره رنگین بیاندازید!» احمد به خواندن ادامه داد، فردای آن روز هیات عازم دیدار از چند شهر هند می‌شود و دیپلمات ایرانی به میزبانانش خبر می‌دهد که حاج آقا مطلقا اهل تشریفات نیستند. مواظب باشند و فقط با یک غذای بسیار ساده از ایشان پذیرایی کنند و هم‌چنین به بچه‌های انجمن اسلامی در چند شهری که قرار بود در هند هیات از آن‌ها دیدن کند. 

تا اینجا نکته‌ای دندان‌گیر نبود، گفتم خب این که چیزی نیست چرا می‌خندی؟ گفت بقیه‌اش را گوش کن:‌ «هیات بعد از چند روز بر می‌گردد، و دیپلمات او را باز هم به خانه‌اش دعوت می‌کند، با تعجب با استقبال حاج آقا مواجه می‌شود. این بار به سرعت به زنش خبر می‌دهد و می‌گوید مواظب باش. سفره رنگین نباشد، باز گرفتار شماتت علما نشویم. شب وقتی در منزل دیپلمات، مهمان فقط با یک غذای معمولی روبرو می‌شود و بدون مخلفات، اخم می‌کند که چند روز است ما غذای حسابی نزد دانشجوها نخورده بودیم و فکر نمی‌کردم با سفره‌ای مشابه روبرو شوم. یک هفته گرسنگی کشیده بودیم، به امید آن سفره‌ی چرب! پس آن سفره قبلی چه شد!؟» قهقهه‌ی مستانه احمد و یک متلک جاندار نظام آبادی روانه روح و روان حاج‌آقا شد و گفت: «با چنین جماعتی طرفیم. به کدام سازشان باید رقصید!؟»

ساعت به شش نزدیک می‌شد. قرار بود ساعت هفت از دفتر روانه خانه دوست مشترکمان شویم. در گپ بعدی، از مشکل دانشجویی گفتم که می‌خواست به رودهن منتقل شود و دچار مشکلات اداری و کاغذ بازی شده بود. احمد معطل نکرد، تلفن زهرا دخترش را گرفت. زهرا گویا در اتوبوس بود واز دانشگاه به خانه برمی‌گشت. گپ صمیمانه احمد با زهرا، بسیار شیرین بود و هر دو خندان. هیچ‌کس خبر نداشت، دو ساعت بعد، زهرا گریان‌ترین زهرای تهران خواهد بود. کلی شادی و عشق در گفتار پدری که دخترش را بسیار دوست می‌داشت در این مکالمه ده دقیقه‌ای رد و بدل شد. احمد در پایان از زهرا خواست آخر شب یاد آوری کند که برای انتقال یک دانشجو، نامه‌ای بنویسد.

کمی دیگر گپ زدیم، به نگاه کردن چند عکس که من از یک منطقه خوش آب و هوا در نزدیکی پلور گرفته بودم. احمد با دیدن آن زیبایی طبیعت و آن کلبه روستایی، که چندین بار در آن افتخار پذیرائی خود و خانواده‌اش را در آن داشتم گفت: «حمید، دیگر دلم نمی‌خواهد درشهر زندگی کنم، کاش جایی مانند این‌جا بود که از هیاهوی شهر و بعضی ها به آن پناه می‌بردم و…» ساعت به شش و نیم نزدیک می‌شد. احمد به سهام، پسر بزرگش زنگ زد و حال و احوالی دوستانه، جوک مانند وبا تقلید لهجه‌ی شیرین مردم یکی از نواحی ایران. لبخند بر لبانش بود از این گفتگو و چه شیرین بود این آخرین مکالمه پدر و پسر. ساعت به ۶.۴٠ رسیده بود. 

یکباره به یادم افتاد بد نیست وقت را غنیمت بشمرم و از قنادی وزرا، برای خانه دوست، شیرینی بگیریم. به احمد گفتم من ده دقیقه‌ای می‌روم و بر می‌گردم. دفتر را ترک کردم، سه چهار دقیقه بعد، برادرم زنگ زد که من دارم میایم، شیرینی و گل هم گرفته‌ام. آماده‌اید؟ گفتم منتظر تو هستیم. بدون رفتن به قنادی، به دفتر برگشتم. احمد به عادت مألوف، روی مبل دراز کشیده بود و یک چایی روی میز جلویش. هوا سرد بود. در حالی‌که به آشپزخانه می‌رفتم پرسیدم چایی تازه می‌خورد؟ جوابی نداد. برای خودم چای ریختم، به اتاق که برگشتم متوجه شدم که احمد خیره به کتابی که در دست دارد نگاه می‌کند. دلم هری ریخت، گفتم احمد می‌دانی که من حال و هوای اینجور شوخی‌ها را ندارم. کم … بریز!

احمد حرفی نزد. چشمانش کمی قرمز شده بود. دیوانه شدم. بلافاصله به اورژانس زنگ زدم و به دوستی که دکتر رضا خاتمی را خبر کند. دکتر خاتمی در ١۵ دقیقه خود را به دفترم رساند. پرسنل اورژانس آمده بود و برادرم نیز. تیم دو نفری اورژانس چندین آمپول در دهان احمد ریختند. و تنفس مصنوعی و مشغول عملیات احیاء. دکتر خاتمی که به شدت نگران بود گفت معطل نکنید باید به بیمارستان رسانده شود. به سهام و خانمش زنگ زدم که فوری به بیمارستان قلب بیایند. دکتر خاتمی خودش همراه احمد و پرسنل اورژانس به داخل آمبولانس رفت و ما نیز روانه بیمارستان قلب شدیم. آمبولانس آژیر می‌کشید و احمد در حال پرواز بود. دقایق سیاه‌ترین شنبه شب زندگی‌ام به کندی و انتظار و امید می‌گذشت. دکتر رضا از اتاق احیاء بیرون آمد و نگاهش به زمین بود و گویا، دنیا بر فرق همه آوارشده بود. احمد تنها در فاصله‌ای کمتر از یک ساعت پس از آرزو برای فرار از شهر و هیاهو، وارد بهشت شده بود.