کد خبر: 42835تاریخ انتشار : ۵:۴۲:۰۵ - سه شنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۷

احسان حصاری مقدم – روزنامه نگار

برای خان داییِ قیصر و رفیق همه‌ی عمرش مش حسن

روزهای پایانی مرداد ماه سال ۱۳۹۷ بود و صدای ناله‌های مش‌حسن(عزت‌الله انتظامی) در گوش مشهدی عباس می‌پیچید که فریاد می‌زد:
من مش‌حسن نیستم، من “گاو” مش‌حسنم!

برای خان داییِ قیصر و رفیق همه‌ی عمرش مش حسن

روزهای پایانی مرداد ماه سال ۱۳۹۷ بود و صدای ناله‌های مش‌حسن(عزت‌الله انتظامی) در گوش مشهدی عباس می‌پیچید که فریاد می‌زد:
من مش‌حسن نیستم، من “گاو” مش‌حسنم!
اما او را در نهایت اندوه، به خاک سپردند و اینک مشهدی عباس، یّکه و “تنها”،”کنار “چشمه” ی قبرستان نشسته بود و به “رفقای خوب” آن روزها می‌اندیشید و تک بیتی از سروده‌های سعدی از ذهنش گذشت:
بگذار تا بگرییم”چون ابر در بهاران”
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
و نگاهش به بوته ی”گل های داوودی” افتاد که “سایه های غم” بر روی آن ها سنگینی می کرد.
“ملک خاتون” راه همراه “ذبیح” همسرش دید که کلاه مخملی بر سر و تکه فلزی شبیه”طلسم” و ظرفی”آب” همراهشان بود و وارد قبرستان شدند. “خشت و آینه”ای هم دستشان گرفته بودند که به”ملاقات”اموات می رفتند.
از “پل” روی رودخانه که گذشتند، برق”دندان طلای” ذبیح را دید، چرا که زمانی یکی از”سه تا جاهل” محله شان بود.
کسانی هم چون” مردان خشن” که شب ها به “شکار انسان” می رفتند و”نفرین”، تنها ناله ی زنانی بود که از نگاه مردها” بی حجاب”‌ بودند و “فریاد” این ستمدیدگان را هم کسی نمی شنید.
از جایش برخاست و برای یافتن سنگ قبر” پدربزرگ” همه جا را قدم زد. از” زیر شاخه های بید” گذشت و به یادش آمد با این که او “مطرب” بود اما چقدر از روز “مکافات” برایش قصه می گفت.
“حکایت دریا” یا همان”دخترک کنار مرداب” با “چشمان سیاه”را، بارها از زبان پدربزرگ شنیده بود که به خاطر”یک بوس کوچولو”،”راز چشمه سرخ” را برملا کرده بود.
با مرگ مش حسن، اینک او خود را “‌رانده شده” ای از بهشت می دانست که زندگی اش به “سراب” بدل گشته بود و با خود اندیشه کرد، بی او”حالا چه شود”‌.
اما هم چنان شب های تاریک، “زیر آسمون بی ستاره” بر روی پشت بام که “صدای صحرا” را هم می شنید دراز می کشید و شبیه مجید ظروفچی”سوته دلان” به دنبال “ستاره دنباله دار” چشم به هر سو می چرخاند.
نمی دانست چرا امشب، “التهاب” او را هم چون “شمعی در باد” ذوب می کند و این همه “بیقرار” شده است.
شبحی از “گردباد” مقابل چشمانش مجسم شد. اما او به دنبال”گمشده” خود بود. “اشک و لبخند”‌ همراهی اش کردند.
“تصویر آخر” مش حسن که پر از معصومیت بود، لحظه ای رهایش نمی کرد.
یاد روزهایی افتاد که مش حسن در “طلوع” سپیده دم، کوبه ی مردانه ی ورودی خانه اش در”بن بست وثوق” را به صدا در می آورد. “دادا”، تکیه کلامش بود و همدیگر را به آغوش می کشیدند. و مثل همیشه، چند”آبنبات چوبی” به عنوان سوغاتی آورده بود.

خانه که رسیدند خواهرش را غرق اندوه دید که گریه کنان گفت: “قیصر”پسران آق منگول، “هر سه نفرشان” را با چاقو زده است.
گویی خانه بر سرش”آوار” شد. با خود اندیشید چه شد که “خانواده کوچک ما” به این غصه گرفتار آمد.
چرا که در نظر داشت، قیصر را پس از “بله برون” و انجام مراسم عقد، برای “ماه عسل” به “آبادان “بفرستد و منتظر بود برگ”پایان خدمت” را به دستش برسانند. و گاه در ذهنش، ” شکوه بازگشت” قیصر را مرور می کرد.
اما کاش می توانست”روز واقعه” تهران می بود و “حریف دل” قیصر می شد و اجازه می داد قانون، آن ها را “مجازات” کند.
ولی پذیرفت که “جوانی هم عالمی دارد” هر چند دیگر برف پیری بر سرش نشسته است و نمی توانست از قیصر و فرمان بخواهد که “کمیته مجازات” خانوادگی تشکیل ندهند و به “جرم” قاتلان خواهرشان رسیدگی نکنند.
دیگر زیستن در”طهران روزگار نو” برایش انگیزه ای نداشت.
احساس کرد طی این همه سال”خانه ای روی آب” ساخته است و ثمر آن “بادام های تلخ” کاشته شده، باغچه ای شد که قیصر و فرمان، روزهای کودکی شان زیر آن “اتل متل توتوله” بازی می کردند.
مردانی که همیشه هم چون” با شرف ها” زندگی کردند.
شب از نیمه گذشته بود که زیر بازارچه، جوانی از “رنج و سرمستی” تصنیف پسر که ناخلف افتد، پدر زند چوبش، “پدر که نا خلف افتد” پسر چه کار کند را، با لحنی کوچه باغی می خواند و بازارچه را چپ و راست قدم بر می داشت.
نگاهش که به او افتاد، در تاریکی گفت:”این ترانه عاشقانه نیست”.
به قهوه خانه ی محله رفت تا به یاد قدیم، پای شعرخوانی نقال پیر بنشیند. پایش را که آن جا گذاشت، “دلاوران کوچه دلگشا”را دید که در سوگ فرمان و خواهرش فاطی سیاه پوشیده بودند.
پشت سر نقال که لباس سپیدی بر تن داشت، تمثالی بزرگ از “شازده احتجاب” بود و دو مرد”تفنگدار” کنارش ایستاده بودند.
چایش را نخورده بود، جوانی سیاهپوش کنارش نشست و با چشمانی اشکبار گفت:
قیصر و فرمان، هر دویشان”راه افتخار”را رفتند و در ادامه گفت از قیصر شنیده بود که می خواهد با”سرب” داغ، دهان قاتلان خواهرش را پر کند. تا اهالی محله و زیر بازارچه از دست این “تحفه ها”،
رهایی یابند.
به خانه ی بدون قیصر و فرمان که برگشت، احساس کرد پا در”خانه عنکبوت” گذاشته است که سوت و کور شده و صدایی نمی شنید.
به اتاقش وارد شد و چراغ را زد. زیر نور کمرنگ،
سایه ای از روشنایی ماه به سینه ی دیوار افتاده بود و چشمش به شعری از منوچهری دوخته شد که در حاشیه ی یکی از نقاشی های “کمال الملک”با خطی نستعلیق چنین نوشته شده بود:
برگ بنفشه چون بن ناخن شده کبود
در دست شیرخواره به سرمای “زَمهَریر”
شاهنامه را بغل گرفت و به یاد سهراب و قیصر و مش حسن، چشمان نمدارش را بست و به خواب فرو رفت.

پی نوشت:
استاد جمشید مشایخی در طول سال های فعالیت هنری خود، در ۱۰۰ فیلم نقش آفرینی کرده اند که این متن، با استفاده از ۸۰ عنوان از آن ها نوشته شده است.

کلمات کلیدی :