کد خبر: 42340تاریخ انتشار : ۲:۵۲:۲۱ - دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷

مهدی نورمحمدزاده- فعال حوزه رسانه

ترس‌های کودکانه ما و جامعه ما!

اسمش حبیب بود. همبازی و همسایه سال‌های کودکی‌ام که مثل خودم کم حرف بود و شباهتی به برادر شلوغ و وراجش جلیل، نداشت. خانه‌شان پوشیده با فرش‌های ماشینی کرم رنگ، همیشه خدا پرنور و گرم بود. شاید به‌خاطر مادرش که زیادی مهربان بود، هر چند چهره‌اش شبیه زنان شرور کارتون‌ها، مثلثی شکل بود و پر از خطوط راست. من زیاد به خانه‌شان می‌رفتم و همیشه با حبیب دمخور بودم. هفت یا هشت ساله بودیم و غرق بازی‌های کودکانه، که بیماری عجیبی سراغ حبیب آمد و از درس و مدرسه جدایش کرد. دیگر نه مدرسه می‌آمد و نه در کوچه پیدایش می‌شد. درباره بیماری خطرناک حبیب، چیزهایی از پدر و مادر و همسایه‌ها می‌شنیدم که معنی‌اش را درست نمی‌فهمیدم، کنجکاو هم نبودم که بروم و سر از کار حبیب دربیاورم.

ترس‌های کودکانه ما و جامعه ما!

اسمش حبیب بود. همبازی و همسایه سال‌های کودکی‌ام که مثل خودم کم حرف بود و شباهتی به برادر شلوغ و وراجش جلیل، نداشت. خانه‌شان پوشیده با فرش‌های ماشینی کرم رنگ، همیشه خدا پرنور و گرم بود. شاید به‌خاطر مادرش که زیادی مهربان بود، هر چند چهره‌اش شبیه زنان شرور کارتون‌ها، مثلثی شکل بود و پر از خطوط راست. من زیاد به خانه‌شان می‌رفتم و همیشه با حبیب دمخور بودم. هفت یا هشت ساله بودیم و غرق بازی‌های کودکانه، که بیماری عجیبی سراغ حبیب آمد و از درس و مدرسه جدایش کرد. دیگر نه مدرسه می‌آمد و نه در کوچه پیدایش می‌شد. درباره بیماری خطرناک حبیب، چیزهایی از پدر و مادر و همسایه‌ها می‌شنیدم که معنی‌اش را درست نمی‌فهمیدم، کنجکاو هم نبودم که بروم و سر از کار حبیب دربیاورم.

یکی از روزها که از راهرو ساختمان می‌گذشتم، دیدم درب خانه‌شان نیمه باز است. نزدیک شدم و جلو در ایستادم. می‌ترسیدم بروم داخل و حبیب را ببینم. چند ثانیه بعد مادرش سر رسید و با دیدن من، چشم‌هایش خیس شد. با بغض مادرانه‌اش، خواهش کرد که داخل بروم و کمی با حبیب بازی کنم. در را هل داد و «بیا…بیا» گویان، رفت سمت آشپزخانه تا سنگک‌های ماشینی را داخل سفره بگذارد. بعد کنار رفتن مادرش، تازه با حبیب چشم در چشم شدم.با دهان نیمه باز و چشم‌های گود افتاده، تکیه داده بود به دو متکای بزرگی که از سرش بالاتر ایستاده بودند.چهره‌اش زرد زرد شده بود و سرش آنقدر بزرگ که انگار هیچ نسبتی با گردن نحیفش نداشت!
چند ثانیه خیره به هم ماندیم. حبیب دستش را کمی بالا آورد و اشاره کرد که بروم پیشش. ناخواسته عقب عقب رفتم و دویدم توی خیابان. آنقدر دویدم تا شاید از خاطر ببرم چهره آن موجود ترسناک را که همه فکر می‌کردند حبیب است! ساعت‌ها جستم و پریدم تا شاید فراموش کنم خاطره چهره معصوم و چشم‌های مهربان حبیب را، و حتی صدای آرام و لبخند دخترانه‌اش را!

چند روز بعد حبیب از دنیا رفت، من ماندم و وراجی‌های جلیل و نگاه داغدار مادرشان که همیشه از آن فراری بودم. سال‌ها گذشت، اما خاطرات فراموش شده دوباره زنده شدند و سراغم آمدند. هنوز هم در حیرت هستم که چرا آخرین خواهش حبیب را اجابت نکردم و بی‌رحمانه او را تنها گذاشتم؟! چرا از دیدن صورت بادکرده‌اش ترسیدم و فرار کردم؟! به خاطر این حماقت کودکانه، نام و خاطره تلخ حبیب برای همیشه در ذهن من ماندگار شد، آنقدر که اسم شخصیت دوست داشتنی مجموعه داستان «بحران عروسکی» را حبیب گذاشتم تا شاید بتوانم اشتباه خودم را جبران کنم!

شما هم مثل من، حتما در زندگی تان «حبیب»هایی داشته‌اید و دارید. خاطرات تلخ آن‌ها همیشه همراه ما خواهد بود، چون متصل به خطاها و ترس‌های خود ما هستند. البته حماقت‌ها و ترس‌های کودکانه، ذاتا چیز بدی نیستند، فقط باید در همان دوران کودکی اتفاق بیفتند تا خاطره شوند و منشاء الهام و احساس.
فاجعه وقتی است که چنین حماقت‌های کودکانه را در دورانی غیر از کودکی تجربه کنیم. ترس از «رویارویی با واقعیات تلخ»، ترسی کودکانه است و چیزی مثل ترس من از بیماری حبیب! راستی به نظر شما، ما و جامعه چهل ساله‌مان چقدر مبتلا به این ترس هستیم؟!

کلمات کلیدی :