کد خبر: 2435تاریخ انتشار : ۱۱:۴۹:۲۹ - سه شنبه ۳ آذر ۱۳۹۴

نبرد جاهلیت‌ها

    مجتبی مهدوی *  استاد علوم سیاسی و مطالعات خاورمیانه، دانشگاه آلبرتا، کانادا جنبش‌های بنیادگرای مذهبی‌ و ناسیونالیسم افراطی قومی از واقعیت‌های جهان امروز ما است، اما این واقعیت از کجا سر برآورده است؟ بسط این موضوع نیازمند تدوین مقالات بسیار مفصل است اما شاید بتواند به‌طور خیلی خلاصه به ریشه‌هایی اشاره کرد که […]

نبرد جاهلیت‌ها

 

 

مجتبی مهدوی

*  استاد علوم سیاسی و مطالعات خاورمیانه، دانشگاه آلبرتا، کانادا

جنبش‌های بنیادگرای مذهبی‌ و ناسیونالیسم افراطی قومی از واقعیت‌های جهان امروز ما است، اما این واقعیت از کجا سر برآورده است؟ بسط این موضوع نیازمند تدوین مقالات بسیار مفصل است اما شاید بتواند به‌طور خیلی خلاصه به ریشه‌هایی اشاره کرد که پدیدآورنده این جنبش‌ها در جهان امروز هستند.  در این زمینه باید به روی دیگر سکه اشاره کرد.

امروز می‌توان گفت جهانی‌ که ‌هانتینگتون و فوکویاما برای ما ترسیم کرده بودند، فرو ریخته است و شرق و غرب در برابر واقعیت‌هایی که برایشان ساخته‌اند، قد علم کرده‌اند. این بیداری نوید آغازی دیگر برای تاریخ است زیرا آنچه در برابر چشمان ما اتفاق می‌افتد نه پایان تاریخ است و نه نبرد تمدن‌های شرق و غرب. جنبش‌های اجتماعی چند ساله اخیر نظریه «نبرد تمدن‌ها» را بی‌‌اعتبار‌تر از گذشته کرده است زیرا امروز توده‌‌های مردم در شرق و غرب بر سر آرمان‌ها و ارزش‌های متضادی نمی‌‌جنگند.  مطالبات مشترک جامعه مدنی در شرق و غرب چیزی جز کرامت انسانی‌، عدالت، انصاف و سعادت نیست. این آرمان‌ها نه در انحصار غرب هستند و نه بیگانه با ارزش‌های شرق.

از سوی دیگر جنبش‌های اجتماعی اخیر «پایان تاریخ» را نیز نمایندگی نمی‌‌کنند. بلکه از بحران عمیق و ساختاری نظم نئولیبرال حکایت می‌کنند که فوکویاما آن را «نقطه پایان تکامل ایدئولوژیک نوع بشر و جهانی‌ شدن لیبرال دموکراسی غربی» به‌عنوان شکل  نهایی دولت می‌داند. به عبارتی می‌توان گفت «پایان تاریخ» و «نبرد تمدن‌ها» واقعیت‌های پیچیده و متکثر جهان امروز را تبیین نمی‌کنند.  آنچنان‌که که پیشتر نوشته‌ام راه سوم و گفتمان بدیل را باید در «وقار، شکوه و منزلت متفاوت‌ بودن» جست‌وجو کرد زیرا جهان‌گرایی هژمونیک فوکویاما و خاص‌گرایی ذات‌باورانه‌ هانتینگتون به نفی گفت‌وگو و پلورالیسم می‌انجامد.

اگر چه «پایان تاریخ» و «نبرد تمدن‌ها» از دو خاستگاه متفاوت فکری – فلسفی‌ جهان‌گرایی و خاص‌گرایی بر می‌خیزند، اما دو روی متفاوت یک سکه‌اند زیرا هر‌دو غرب و جهان غیر غرب را به دو واحد یکپارچه تقلیل می‌دهند؛ هر دو، اگر چه به دو دلیل متفاوت، سروری و سیادت غرب و فروتری غیر غرب را باور دارند.  در «پایان تاریخ» برتری و جهانی‌ بودن الگوی غرب به صراحت، آشکار است. شرق گزینه‌ای جز پیوستن به غرب ندارد زیرا فرهنگ و سنن وی فاقد پویایی و زایش برای الگوهای بدیل است. در«نبرد تمدن‌ها» اما، سروری و سیادت غرب به‌گونه‌ای دیگر است: الگوی غرب جهانی‌ نیست، خاص است زیرا عقلانیت، مدرنیته و سکولاریسم ارزش‌ها و نهادهای غربی هستند و فرهنگ‌های غیرغربی فاقد زمینه‌های لازم برای پذیرش این الگو هستند؛ ایشان کهتر و فروتر از این ارزش‌ها هستند. نبرد بر سر ارزش‌ها و سنت‌های دو حوزه تمدنی متفاوت است.  واقعیت این است که هر دو گفتمان به‌گونه حیرت‌آوری ساده انگارانه‌اند. نظریه پایان تاریخ، تجربه مدرنیته غرب و به‌طور مشخص خوانش نئولیبرال آن را تنها امکان توسعه می‌داند. به زبان دیگر، مفهوم، مسیر و تجربه مدرنیته یگانه است و این یگانگی در تجربه غرب چهره نموده است. دیگران وظیفه‌ای جز پیمودن راه هموار توسعه تجربه شده برای نیل به غایتی که از پیش تعریف و تجربه شده ندارند، وظیفه تاریخی‌ آن‌ها جهانی‌‌کردن تجربه یگانه غرب است. بنابراین، شرق را نه براساس آن‌که هست و دارد بلکه براساس آنچه نیست و ندارد تعریف می‌کند و در این هستی‌ و نیستی، شرق را تنها با محک و معیار غرب می‌سنجد. پایان تاریخ با ادعای بی‌طرفی فرهنگی‌ و قطعیت علمی‌، جهان‌گرایی خویش را توجیه می‌کند. واقعیت اما این است که این گفتمان نه بی‌طرف است و نه قطعیت علمی‌ دارد. از آن مهم‌تر، تنش‌های بنیادین و درونی‌ مدرنیته را نادیده می‌گیرد.  مدرنیته غرب مجموعه‌ای از گرایشات آزادی، حقوق بشر، دموکراسی از یک سو و خشونت سیستماتیک، استعمار و تمامیت‌خواهی‌ از سوی دیگر است. مدرنیته غربی دو چهره دارد و پایان تاریخ تصویری یگانه و رمانتیک از آن ارایه می‌کند.

از نگاهی‌ دیگر، جوزف نای به‌درستی به ما یادآوری می‌کند که پایان جنگ سرد نشانه پایان تاریخ نیست، بلکه نوید «بازگشت تاریخ» است زیرا اینک سرمایه‌داری لیبرال با رقبایی همچون چین و روسیه روبه‌رو است که سرمایه‌داری را پذیرفته‌اند، اما هرگز اصول آزادی‌های سیاسی لیبرالیسم را نپذیرفته‌اند. از این جهت است که می‌گویم جنبش‌های بنیادگرای مذهبی‌ و ناسیونالیسم افراطی قومی نیز واقعیت‌های دیگر جهان امروز ما هستند. نظریه نبرد تمدن‌ها نیز عمیقا دچار معضل است. نخست آن‌که، ما با مفهومی‌ مبهم، کلی‌، انتزاعی و کشدار از تمدن روبه‌رو هستیم که شامل همه چیز است و هیچ چیز! هویت‌های تمدنی تنها توسط انسان‌ها و در راستای منافع سیاسی آن‌ها بسیج می‌شوند.  هویت‌های تمدنی خوانش‌ها و نمایندگان متضادی دارند. هر تمدنی نمایندگان رسمی‌، غیررسمی‌، مشروع و نامشروع دارد. همچنان‌که ادوارد سعید می‌گوید، هیچ تمدنی یک واحد ایستا و منجمد نیست، بلکه، متکثر، پویا و درحال شدن است.

از آن مهم‌تر، تمدن غرب یک وجه ندارد. غرب مدرن همواره ترکیبی‌ از لیبرالیسم و فاشیسم، دموکراسی و دیکتاتوری، توسعه و عدم توسعه، برابری و نابرابری و رهایی و نژادپرستی‌ بوده است.  غرب، تمدن‌های مدرن آفریده است درحالی‌که با بی‌رحمی دیگر تمدن‌ها را به نابودی کشیده؛ هم نهاد‌های دموکراتیک ایجاد کرده است و هم تکنیک‌های مدرن شکنجه؛ هم در ملت‌سازی دموکراتیک نقش ایفا کرده و هم با کودتا و مداخله در جهان جنوب مانع فرآیند ملت‌سازی دموکراتیک شده است؛ هم اعلامیه جهانی‌ حقوق بشر را آفریده و هم از بی‌‌رحمانه‌ترین دیکتاتور‌های جهان جنوب حمایت فعال کرده است؛ هم در برابر نسل‌کشی‌ و نژادپرستی‌ تمام قد ایستاده و هم مرتکب شکنجه و خشونت سیستماتیک در ابو غریب و گو آنتاناما شده است. به همین ترتیب، یک شرق واحد نیز وجود خارجی‌ ندارد. هر یک از تمدن‌های غیرغربی سرشار از تضاد‌های درونی است. چه کسی‌ تمدن آفریقا را نمایندگی می‌کند؟ نلسون ماندلا، پیامبر صلح و عدم خشونت، یا عیدی امین، مثل اعلای بربریت و خشونت؟ چه کسی‌ مظهر تمدن آسیایی و کنفسیوسی است؟ مدل آسیایی توسعه به روایت رهبری سنگاپور که اقتدارگرایی را همذات این سنت می‌داند، یا ژاپن دموکراتیک؟ چه کسی‌ تمدن اسلامی را نمایندگی می‌کند؟ اقتدارگرایان عربستان سعودی، یا سنت دموکراتیک اندونزی مسلمان؟ جنبش‌های دموکراتیک خاورمیانه در ایران و بهار عرب، یا فناتیسم طالبانی؟

از دیدگاه‌ هانتینگتون، تضاد جهان غرب و اسلام «بنیادگرایی اسلامی» نیست، بلکه بر سر «بنیاد‌های اسلام» است، زیرا از دیدگاه وی «در اسلام، خدا، سزار است، ولی‌ در غرب خدا و سزار، کلیسا و دولت، آخرت و دنیا، دو قلمرو جداگانه‌اند.» از نظر وی، ذهنیت اسلامی و دموکراسی با یکدیگر همزیستی‌ ندارند. حامد ابو زید، متفکر فقید مصری اما، در پاسخ به ما یادآوری می‌کند که  ذهنیت اسلامی جدای از زمان و زمینه اجتماعی، تاریخی و سیاسی مسلمانان وجود خارجی‌ ندارد. فرد‌هالیدی نیز استدلال مشابهی‌ دارد: «اگر چه برخی‌ موانع دموکراسی در جوامع اسلامی به نام اسلام توجیه و تئوریزه می‌شوند، اما این موانع به‌طور مشخص اسلامی نیستند، زیرا اسلام مفهومی‌ مجرد، انتزاعی و در ورای مکان و زمان ندارد. کنشگران اجتماعی و سیاسی خوانش‌های متضادی بنابر نیاز‌های زمانی‌ – مکانی خود دارند.» مطالعات میدانی نوریس و اینگلهارت مؤید حمایت از دموکراسی در غرب و کشور‌های اسلامی است. جالب‌تر آن‌که، حمایت از دموکراسی در میان ملل مسلمانی که در زیر سلطه دولت‌های اقتدرگرا هستند به مراتب بیشتر از سایر ملل مسلمان است. به‌ این ترتیب، فقدان دموکراسی ارتباطی‌ ایستا و مکانیکی با فرهنگ سیاسی و ارزش‌های مردم مسلمان ندارد. اقتدارگرایی از حمایت افکار عمومی‌ مردم مسلمان بی‌‌بهره است و عموما متکی‌ بر اشکالی از زور و فشار است. به علاوه، همچنان‌که مرنیسی می‌گوید، حمایت دولت‌های غربی از دولت‌های اقتدارگرای عرب و به‌طور مشخص از«بنیادگرایی شاهانه» عربستان‌سعودی نمونه روشنی از حمایت لیبرال دموکراسی‌ غرب از دیکتاتوری در سرزمین‌های اسلامی است. لیبرال دموکراسی تمدن غرب حامی‌ اقتدارگرایی در جهان جنوب بوده و این مغایر نظریه نبرد تمدن‌ها ست.

دومین دشواری بزرگ نظریه نبرد تمدن‌ها ادعای بزرگ ولی‌ بی‌‌پایه‌ای است که تفاوت‌های تمدنی ضرورتا به نبرد منجر می‌شوند.  اقلیت‌های فرهنگی‌ فراوانی‌ در حوزه‌های تمدنی متفاوت با صلح و آرامش زندگی‌ می‌کنند: آسیایی‌ها و آفریقایی ‌تبار‌ها در آمریکا، آفریقایی‌تبار‌ها و هندی‌ها در انگلیس، چینی‌‌ها و هندی‌ها در کانادا و اقلیت‌های مسلمان آفریقای شمالی‌ در فرانسه.  بزرگترین اقلیت‌های مسلمان در دو کشور دموکراتیک اندونزی و هند در صلح نسبی‌ زندگی‌ می‌کنند. بدیهی‌ است اختلافات فرهنگی‌ به سهولت می‌توانند در خدمت منافع سیاسی رهبران قرار گیرند و محل منازعه شوند. از سویی باید گفت لیبرال دموکراسی‌ غرب در پاره‌ای موارد به حمایت یا استفاده از جریان‌های محافظه‌کار اسلامی یا غیراسلامی در برابر دشمن مشترک کمونیستی یا مترقی ملی‌ پرداخته است. کودتای آمریکایی – انگلیسی ۱۳۳۲ علیه دولت ملی‌ محمد مصدق یا کودتای آمریکایی علیه دولت ملی‌ آلنده در شیلی ۱۹۷۳ شاهدان این مدعا هستند.

تاریخ گواهی می‌دهد که تمدن‌ها در توسعه و تکوین یکدیگر نقشی‌ اساسی‌ ایفا کرده‌اند. نقش اندیشمندان تمدن اسلامی در احیا میراث یونانی، رنسانس و روشنگری تمدن غرب بر کسی‌ پوشیده نیست. زیرا غرب بعضا از طریق ترجمه‌ عربی‌ متون یونانی به سنت یونانی خویش نگاهی‌ دوباره افکند. رازی‌، کندی، فارابی، ابن سینا و ابن‌رشد نام‌های شناخته ‌شده‌ای برای اندیشمندان تمدن غرب هستند زیرا هر یک به نوعی سهمی در احیا سنت عقلانی و علمی‌ غرب داشته‌اند. از همین‌رو، نبرد میان غرب و اسلام و حتی، میان غرب و اسلام‌گرایان، ادعای بی‌‌پایه‌ای است که نه متکی‌ بر مبانی فکری و نه شواهد تاریخی‌ است. غرب، رژیم صدام‌حسین را در سال‌های جنگ ۸ ساله ایران و عراق حمایت کرد. حمایت از رژیم سادات و مبارک پس از امضای قرارداد صلح با اسراییل، حمایت بی‌‌دریغ از الیگارشی نفتی‌ – ارتجاعی عربستان‌سعودی و برخی‌ دیگر از دولت‌های عربی‌ خلیج‌فارس امری آشکار است. حمایت همه‌جانبه از مجاهدین افغانی و سیاست لیبرال دموکراسی غرب در افغانستان، پاکستان و عربستان‌سعودی درظهور وقوام‌القاعده، طالبان و جریان تندرو وهابی – سلفی موثر بوده است. بنابراین، دوگانه غرب – اسلام و
غرب – اسلام‌گرایی ساده‌انگارانه و فریبکارانه است. لیبرال دموکراسی‌ و بنیادگرایی مذهبی‌ در پاره‌ای موارد به تقویت یکدیگر پرداخته‌اند.

گفتمان نبرد تمدن‌ها رویکردی دترمینیستی، تقلیل‌گرا و ذات‌گرایانه دارد و از همین‌رو، اندیشمندان زیادی به نقد آن پرداخته‌اند. همه فرهنگ‌ها سرشار از تضاد و نبرد‌های درونی هستند. مثلا در اروپا، ایده روشنگری از درون تمدن غرب به چالش کشیده شد. وجه مشخصه نبرد‌های جهان امروز را هویت‌های تمدنی تعیین نمی‌کنند، بلکه، نابرابری‌های اقتصادی – اجتماعی بیشترین سهم را در این نبرد‌ها دارند.

استانلی‌هافمن، مفهوم «نبرد جهانی‌‌شدن‌ها» را به جای«نبرد تمدن‌ها» پیشنهاد می‌کند. از نظر وی، جهانی‌ شدن در ۳‌ وجه اقتصادی، فرهنگی‌ و سیاسی عامل بسیاری از تنش‌های پس از جنگ سرد است. جهانی‌ شدن اقتصاد نئولیبرال عامل اصلی‌ نابرابری‌های اقتصادی و تعمیق شکاف دارا و ندار شده است.  جهانی‌شدن فرهنگی‌، روند یکسانی و یکدست کردن جهان بر طبق الگوی آمریکایی را دنبال می‌کند و از همین‌رو مقاومت‌هایی را در برابر این فرآیند موجب شده است. جهانی‌‌سازی سیاسی در سایه نفوذ قدرت‌های مسلط جهان بر نهاد‌های بین‌المللی به تحدید حاکمیت ملی‌ برخی‌ از کشور‌ها و حتی استقلال نهاد‌های بین‌المللی انجامیده است. جهانی‌ سازی که قرار بود صلح و عدالت را تعمیق بخشد اکنون موجب تنش و نبرد‌های بیشتر گشته است. بنجامین باربر نیز از همین زاویه به نقد نبرد تمدن‌ها می‌پردازد.  از نظر باربر، نبرد کنونی‌ میان تمدن‌ها نیست بلکه میان دو نیرویی است که وی آن‌ها را «جهاد» (اگر چه تعبیر دقیقی‌ نیست) و «مک ورلد» می‌نامد. اولی‌، نماینده «واگرایی ارتجاعی، قبیله‌ای و بنیادگرایانه است» و دومی‌، نماینده «همگرایی تهاجمی و آمرانه جهانی‌ شدن اقتصادی و فرهنگی‌ است.» نبرد جهادگرایان با مدرنیته نیست، بلکه با ایدئولوژی آمرانه، هژمونیک مهاجم نئولیبرال است. این گروه حتی ضرورتا ضد آمریکا هم نیستند.  نفرت آن‌ها از غرب، ضرورتا نفرت از سیستم ارزش‌های غربی نیست، آن‌ها از خوی سلطه‌گر امپریالیستی غرب نفرت دارند.

مایکل‌هارت و آنتونیو نگری در اثر مهم خویش، «امپراتوری»، به ما یادآوری می‌کنند که «نظام نوین جهانی‌ یک امپراتوری است.» مفهوم امپراتوری نه ضرورتا در ایالات‌متحده آمریکا و نه در مفهوم امپریالیسم خلاصه می‌شود. زیرا امپراتوری جدید عبارت از شبکه پیچیده نهاد‌ها و روابط تنگاتنگ سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است که از طریق این شبکه، مردم خود در تکوین و استمرار امپراتوری نقش دارند. ما با ایفای نقش یک«شهروند خوب» و یک «خریدار خوب» به ترتیب پایه‌های سیاسی و اقتصادی امپراتوری را قوام می‌بخشیم. ما در یک جهان پست‌مدرن زندگی‌ می‌کنیم و امپراتوری، شکل پست مدرن روابط پیچیده قدرت را نمایندگی می‌کند. نه مرکزی دارد و نه بنیادی. در دوران پست مدرن، پارادایم غرب – شرق جای خود را به«امپراتوری – توده‌های بی‌شمار» داده است.

جان سخن این‌که، طارق علی‌ به ما یادآوری می‌کند که وجه مشخصه نبرد‌های کنونی بیش از آن‌که میان تمدن‌ها باشد، نبرد «بنیادگرایی‌ها» است.  نبرد میان دو سوی افراط‌گرایی است که در آن مذهب، فرهنگ و عناصر تمدنی در خدمت آمال و اهداف رهبران سیاسی به کار گرفته می‌شوند. همین‌طور می‌توان این نبرد را میان بنیادگرایی بازار (نئو لیبرال) و بنیادگرایی مذهبی‌ نامید. در هر شکل، به گفته ادوارد سعید، این نبرد چیزی بیشتر از «نبرد جاهلیت» نیست که در این میان قربانیان اصلی، دموکراسی و عدالت اجتماعی هستند زیرا هیچ‌کدام از دو سوی نبرد اهمیتی به این آرمان‌ها نمی‌دهند. این دموکراسی، عدالت اجتماعی و کرامت انسانی‌ است که در میان صخره و سنگ بنیادگرایی بازار و بنیادگرایی مذهبی‌ له‌ می‌شوند.

*  استاد علوم سیاسی و مطالعات خاورمیانه، دانشگاه آلبرتا، کانادا

این مقاله در شماره ۲۸ مجله مستقل منتشر شده است.