کد خبر: 4253تاریخ انتشار : ۱۸:۴۹:۱۳ - دوشنبه ۲۰ دی ۱۳۹۵

افشین علا - شاعر

«ای وای هاشمی…»

تو را تنها یار و برادر رهبر می دانستم که هم سپر بلای او شده ای، هم سپر بلای ما، هم سپر بلای انقلاب.

«ای وای هاشمی…»

من که در زنده بودنت دلتنگت بودم، چگونه فقدان ابدی ات را تاب بیاورم؟ مگر نه آن که سالها پیش برای جای خالی ات در نماز جمعه شعر سرودم؟ بی هراس از ریشخند دوستان و ملامت دشمنان که فلانی زبان به مدح گشوده است! گرچه امروز همه آنان دریغاگوی توأند. بگذریم… آن روز از جای خالی تو در نماز جمعه شکوه کردم، چون با خطبه هایت بالیده بودم. چون تو را تنها یار و برادر رهبر می دانستم که هم سپر بلای او شده ای، هم سپر بلای ما، هم سپر بلای انقلاب. و تا همین امروز امید داشتم نقاری را که با شیطنت نابرادران در صف بزرگان انقلاب افتاده است، تو چاره توانی کرد. اما خبر رسید و خرابم کرد. به راستی تنهایمان گذاشتی؟! اکنون بی تو با حرف های نگفته و مطالبات بر زمین مانده و بغض های فرو خورده چه کنیم؟ بهت زده ام!زبانم به سوگنامه نمی چرخد. بگذار امشب همان دردنامه را بر بالینت زمزمه کنم…

دوباره خطبه بخوان، ای مرد
دوباره خطبه بخوان، ای یار
دوباره شور و حلاوت بخش
به جمعه های کسالت بار

دوباره اسب سخن ،زین کن
که سخت تشنۀ تدبیریم
به فکرچاره و مرهم باش
که زخم خوردۀ تزویریم

اگرچه با تو شکایت ها
هنوز، در دل ما باقیسیت
درین هجوم ستم با تو
گلایه، شرط مروّت نیست

چه جای شکوه که می دانم
تویی که با خبر از دردی
تویی که با همه ناکامی
هنوز یار جوانمردی

سخن به مدح نمی گویم
خدا ز صدق من، آگاه است
چه جای مدح؟ که از هر سو
هزار حادثه در راهست

چه گرگها ، که کمین کردند
چه شیرها ، که به زنجیرند
چه مارها که رها هر سو
چه بالها، که زمین گیرند

چه در پی است؟ خدا داند
اگر تو چاره نیندیشی
به انقلاب،به جمهوری
اگر دوباره نیندیشی

عدو از آن سبب از هر سو
کنون شکست تو را خواهد
که چشم زخم وطن، امروز
شفای دست تو را خواهد

دوباره خطبه بخوان تا خلق
شود دوباره سراپا گوش
دوباره رشک برد دشمن
شود شغال و زغن، خاموش

ز کنج خانه، برون آور
سرآمدان و دلیران را
نشان دوباره بر انگشتر
نگینِ خاتم ایران را

گره ز تفرقه یاران
تویی که ، بازتوانی کرد
به فکر چاره و مرهم باش
دوباره خطبه بخوان ای مرد…